محمد باقر شريعتى سبزوارى

295

تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )

يك‌ديگر قرار بدهد و بخواهد دربارهء آن‌ها حكم كند ، خواهد ديد ابوذر كسى بوده كه معاويه حاضر شده بود مال و منال و همه چيز در اختيار او قرار دهد و او را از هر جهت تأمين كند ، تا او را وابسته به خود كند ، و از مبادى و اصول خودش ، كه اصولى انسانى است ، دست بردارد . در مقابل ، معاويه يك شخص نيرنگ باز بوده كه همه چيز را مىخواهد وسيله براى خودش قرار بدهد مىيابد ؛ طبعاً آن انسان اولى ( ابوذر ) را تقديس مىكند ، و دومى را تقبيح خواهد كرد . اين امر را در موارد ديگر ، كه سابقهء ذهنى هم وجود نداشته باشد ، مثل چومبه و لومومبا نيز مىتوان آزمايش كرد ، و عيناً همان نتيجهء سابق را به دست آورد . پس سخن نخست اين است كه ، ما كارى نداريم چه كسانى پس از تحليل بدين نتيجه رسيده‌اند كه همهء خوبىها و بدىها برمىگردد به اعتبار ، و دوست داشتن‌ها ، اين مطلب در جاى خود محفوظ . در درجهء اول ما مىخواهيم ببينيم كه چنين احكام عام و مشترك در همهء افراد بشر وجود دارد يا ندارد ، اگر وجود دارد ، كه وجود هم دارد و در درجهء دوم به گفتهء راسل قابل توجيه است . بايد دنبال توجيه آن برويم كه آيا گفته‌هاى آن‌ها صحيح است يا خير ؟ و آيا طبق اصولى كه علّامه و راسل گفته‌اند قابل توجيه است و يا توجيه‌پذير نيست . توجيه « بايدها » ى كلى گفتيم دونوع بايد و نبايد داريم : يك نوع بايد و نبايدهاى فردى و جزئى كه در زندگى روزمره همواره با آن مواجه هستيم ؛ مثل اين‌كه « من بايد فلان غذا را بخورم » ، « بايد فلان لباس را بپوشم » و نظاير اين‌ها ؛ نوع دوم بايدها و نبايدهاى كلى كه نمونهء آن ذكر شد . اكنون بايد ديد اين خوب و بدىهاى كلى چه ريشه و مبنايى دارد ؟ بعد از آن‌كه خوبى و بدى را يك صفت عينى دانستيم ، مانند معنايى كه متكلمين مىگويند كه حسن و قبح ذاتى است و ذاتى به معناى اين‌كه صفت عينى اشياست ، و قائل به چيزى شديم كه در نهايت امر به رابطهء ميان انسان و آن شىء ، مربوط مىشود ، بايد ببينيم بر اين مبنا خوبى